معمار آرزوها ; زمان معمار است

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود, به ماهی می گفت: سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی!


 
صفحــات وبــلاگ:: ابتدا 2 3 4 5 6 4 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 ...

اینم یه پیام بازرگانی یا همون پیام اخلاقی خودمون :

مرگ آرزوها


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت { می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد } و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : { با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . } گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه را بر ادامه ی کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : { ماری در راه لانه تو بود . خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . } گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت : { و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . } اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!!

مرگ آرزوها

  • مطلب بعدی :: مجسمه دای کانون دهمین مجسمه بلند جهان
  • مطلب قبلی :: کف پوش هاى لینولیوم

  • تـــگ ها:: عاشقانه
    نظرات [] نويسنده : حسن ابوالقاسمی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٧   |   لينک ثابت
    صفحــات وبــلاگ:: ابتدا 2 3 4 5 6 4 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 ...

      اطلس معماری اطلسی      کلیک کنید...